خرید بک لینک
روزهای سخت در زندگی هرکسی به طور خاصی معنا می شود.در زندگی من به شدت طاقت فرسا و کمر شکنند این روزها تاجایی که اتمام روز خودش تولدی دیگراست .دوشادوش این روزها در حرکتم و حتی زمانی که روزگار بلند قدی می کند پاهایم را به انگشتان می رسانم.خلاصه کم نمی اورم اما ای دل غافل این منم که روزهای زندگی ام را خرج مبارزه می کنم و دقیقا هیچ چیز از زندگی کم نخواهد شد.ملالی نیست, ای زندگی به کجا چنین شتابان حرص رفتن می زنی؟اخر که چه؟تومیمانی و تف و لعنت های نثار شده ات.اما از من چه خواهد ماند؟یک نغمه که مردم بسپارند به یاد...وبازهم بازنده توخواهی بود. بی دل

برچسب: روزهای سخت زندگی,روزهای سخت,روزهای سخت میگذرد,روزهای سخت پاشایی,روزهای سخت از مرتضی پاشایی,روزهاي سخت,روزهای سخت نبودن با تو,روزهای سخت مرتضی پاشایی 320,روزهای سخت مرتضی,روزهاي سخت زندگي, نویسنده: پرنیا اسماعیلی تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 15:36

چه روزهایی بود.ان زمان فکرو ذکر مسابقات بود و شب ها خواب قهرمانی می دیدم.ان موقع ها هنوز نفهمیده بودم رابطه ها از استعداد ها قوی ترند.استعداد تو به راحتی نادیده گرفته خواهدشد اگر رابطه ای نباشد اگر پولی در جیب نداشته باشی.اما ما که در جریان نبودیم و فقط پاهایمان را خرج پیشرفت می کردیم.استعدادها مرد از وقتی با چشم های خودت بی استعداد های موفق را می دیدی.فکر این که عمری را هدر دادی و از جان و دل مایه گذاشتی که تا شاید جای این همه ناعدالتی را بگیری این روزها خوره جانم شده.این ها همه به کنار نشد که نشد فدای سرم اما درد بدنم را کجای دلم بگذارم که هر دقیقه یاد ا

برچسب: رابطه های نامشروع,رابطه ها,رابطه های نامشروع فامیلی,رابطه های راه دور,رابطه های,رابطه های عاشقانه,رابطه های پنهانی,رابطه هاي نامشروع,رابطه های مثلثاتی, نویسنده: پرنیا اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 13:55

یک سری از حرف ها روح ادم را می شکند و اصلا هم اهمیتی ندارد از زبان که جاری شود.تنها نکته مهم مبدا حرف هاست که شوربختانه برای من همواره از مبدا زندگی بوده.کلمات یا جملات یا حتی معنی نزدیک این حرف ها چندان اهمیتی ندارند البته برای تو.چیزی که مهم است توصیف لحظات با شنیدن این حرف هاست.روح یک انسان وقتی در کوچه ای گم می شود که این حرف ها خاطرات مبدا زندگی اش را با یک بنده خدا به ناگاه تجسم می کند.ای خواننده بار ها و بارها بخوان تا درگیرش شوی.اگربفهمی این نوشته هارا بدون تجربه هم بی دل خواهی شد. بی دل

برچسب: نویسنده: پرنیا اسماعیلی تاريخ: پنجشنبه 15 مهر 1395 ساعت: 0:47

گاهی اوقات بعضی ها می ایند که فقط امده باشند درست مثل رفع تکلیف.درست شبیه کسی که نمازش را سریع می خواند تا مشتری جلوی مغازه اش را ازدست ندهد.این بعضی ها خطرناک اند.نه ظاهرا بلکه در پس پرده چنان برنامه هایی دارند که حتی سر سوزنی نمی توانی پی ببری. بترس ازاین بعضی ها و بدان همیشه باید این هارا به هیچ تبدیل کنی که اگر نکنی می شوند همیشه. گاهی اوقات اما توخودت می شوی یکی از همان بعضی ها.همان هایی که مدت ها ضربه بودنشان را خورده بودی و حال خودت برای یک نفر بعضی ها شده ای.سخت است باور اینکه روزهایی کابوس زندگی کسی بودی که سال ها شوق دیدارش خواب را ازچشمانت ربوده

برچسب: بعضی ها هستند که,بعضی ها آرامش مطلقند,بعضی ها عجیب خوبند,بعضی ها داغشو دوست دارن,بعضی ها,بعضی ها بزرگ زاده میشوند,بعضی ها تنهاترت میکنند,بعضی ها بی نهایتند, نویسنده: پرنیا اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 4:25

اخرین رگ هم خشکید زمانی که تنهایی را با تمام وجودم درک کردم.دیگر خون جریانش بریده و همه چیز شده دود.با بند بند وجودم این خالی بودن را فهمیده ام.خالی از سراغاز،خالی از دلهره و حتی خالی از پایان.خالی را خوب درک کن،بفهم دیگر عذاب از درد نیست از درمان نا تمام است.چقدر این سکوت سنگین شده برای من در گوشه کافه خالی از غریبه،کافه تنهایی ذهن من.ذهنم پرشده از تنهایی های خالی.ای اخرین بازمانده جریان درونی من امان بده. بی دل

برچسب: آخرین قاب خالی, نویسنده: پرنیا اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 12 مهر 1395 ساعت: 17:10

سینه ام می سوزد.درد این بازی را عجیب چشیده ام که مپرس.ساعت هادرکنار اتش این بازی سوختم و کسی صدای سوز سکوت من را نشنید.نه اگر اشتباه نکنم سایه ام همواره در جستجوی این صدا بود اما دریغ از پاسخی.روزها شب می شوندو شب هاروز اما من هنوز هم که هنوز هست اندر خم ان کوچه روحم را گم کرده ام.کوچه تغییر کرد من اما نه خانه های قدیمی جای خود را به الونک های چند متری داد و اما روح من هنوز هم ان خانه قدیمی را می بیند.ادم هارا نظاره می کند و به فکر فرو می رود.نکند ادم ها هم مثل همین خانه ها تغییر کرده باشند.نکند وسعت دیدشان از همین دیوار های الونک ها بلند تر نشده باشد.تک تک اج

برچسب: یادگاری,یادگاری به انگلیسی,یادگاری پوتک,یادگاری برای دوست,یادگاری خلسه,یادگاری میثم ابراهیمی,یادگاری سیاوش قمیشی,یادگاری رضا صادقی,یادگاری شبکه 3,یادگاری حسین توکلی, نویسنده: پرنیا اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 12 مهر 1395 ساعت: 8:10

یک مدت طولانی و کمر شکن را پشت سر گذاشت.اما بالاخره دلش را به دریا سپرد و تلفنش را برداشت.با هزار دلهره و ترس شماره را گرفت.شوق دیدار تمام این دلهره و اضطراب را کنار می زدو فقط به صدای بوق بوق کردن گوشی توجه می کرد.بالاخره این بوق ها جواب داده شد و صدایی اورا از تمام این روزهای تنهایی دور کرد.به دیدارش رفت و ماه ها حرف برای گفتن داشت.چقدر این نزدیکی زیبا بود.چقدر دیدن چهره خسته او برایش جذاب بود.تمام خاطراتش را به خاطر اورد چه روزهای سختی را باهم پشت سر گذاشته بودند.رسید به او و فقط یک کلمه: سلام دوست من. بی دل

برچسب: دیدار,دیدار سیر گیتی,دیدار دانشجویان با,دیدار رزاقی,دیدار به انگلیسی,دیدار دوست,دیدار با اردلان سرفراز,دیدار شد میسر و,دیدار سیر گیتی تبریز, نویسنده: پرنیا اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 11:00

باز هم روزهای سردو نفس گیر پاییز...باز هم انکار تنها بودن هنگام فوت کردن شمع...دلم راه نمی اید با من.خسته شدم دل، چرا این رگ های خشکیده را ناز نمی کشی؟چرا خوب بودن را تجربه نمی کنی؟راستی حواست هست سال ها گذشته و تو سر قولت مانده ای و دیگر برای نگاهی یا حتی صدایی نلرزیده ای؟ای دل، راه که باز است توام که خوب راه را می شناسی پس دیگر منتظر کدام تلنگر هستی، کم عذاب نکشیدم از این خلسه.افسارت هم که از دستم خارج است پس تا تو نخواهی تلاش من آب در هاونگ کوبیدن می شود. ای دل...با من راه بیا... بی دل

برچسب: دردسر دل,سفرهای پر دردسر دلاور کوچک, نویسنده: پرنیا اسماعیلی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 11:36

نوشتن جرات می خواهد به این راحتی ها که فکر کنی نیست.گاهی اوقات افکار نامشخص چنان به ذهنت هجوم می آورد که ناخداگاه دست به قلم میبری و واژه های انبار شده در ذهنت را رو کاغذ پخش می کنی.نوشتن دلیل می خواهد،سوژه می خواهد،یک موضوع الهام بخش می خواهد اما وای به وقتی که نویسنده می نویسد بدون هیچ دلیل و هیچ الهامی از چیزی.این متن ها که نوشته می شود نویسنده هم باور نمی کند که خودش دست به قلم بوده.جالب تر اینجاست هزار بار دیگر هم که تلاش کنی حتی شبیهش را هم نمی توانی بنویسی.نوشتن استعداد نمی خواهد فقط کافیست بهانه ای داشته باشی تا ذهنت را درگیر کند،تا کلمات را کنار

برچسب: نوشتن,نوشتن رزومه کاری,نوشتن روی عکس,نوشتن نامه اداری,نوشتن مقاله,نوشتن متن روی عکس آنلاین,نوشتن پایان نامه,نوشتن پروپوزال,نوشتن متن روی عکس در تلگرام,نوشتن نستعلیق, نویسنده: پرنیا اسماعیلی تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 23:22

گر همسفر عشق شدی، مرد سفر باش

ورنه، ره خود گیر و یکی راهگذر باش

هم نعره ی امواج گرت عربده ای نیست

در برکه ی آسایش خود زمزمه گر باش

هشدار،که یخ تاب تب عشق ندارد

گر بسته ی قالب شده ای فکردگر باش

عیسات اگر جان بدمد شب پره ای باز

وام از نفس عشق کن و مرغ سحر باش

هر خواب رگی در خور، خون تو و من نیست

از خون منی، در رگ بیدار خطر باش

من ناخلفی با پدر خویش نکردم

های، ای خلف زندگی ام مثل پدر باش

برچسب: بدون شرح,بدون شرح به انگلیسی,بدون شرح سریال,بدون شرح فتحعلی اویسی,بدون شرح شبنم طلوعی,بدون شرح خنده دار,بدون شرح طنز,بدون شرح ولی تاسف بار,بدون شرح جدید, نویسنده: پرنیا اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 19:35

این روز ها بدون چرک کف دست مگر می شود قدم در خیابان گذاشت.نگاه های حق به جانب یک سری از همین آدم های تازه به دوران رسیده می شود سوهان روح خسته ات.چه می دانند از تمام سگ دو زدن های تو و سرخ کردن صورتت با سیلی.انگار مقصر فقیر به دنیا آمدن هم هستیم.چقدر راحت دروغ می گوییم:"پول همه چیز نیست".این حرف ها دیگر خریدار ندارد اتفاقا همه چیز همین برگ پارچه ای رنگ و با رنگ است.نداشته باشی کلاهت پس معرکه است اصلا هم اهمیتی ندارد تلاش می کنی یا نه مهم فقط یک کلمه است،نداشتن.اما خدا نکند دارا باشی آن وقت همه چیز برایت ردیف می شود حتی نعوذ بالله بعضی ها خدای روی زمین می شوند

برچسب: چرک کف دست,چرك كف دست,پول چرک کف دسته به انگلیسی,معادل انگلیسی پول چرک کف دسته,پول چرک کف دست,پول چرک کف دسته,پول چرک کف دست نیست,پول چرک کف دست به انگلیسی,تعبیر خواب چرک کف دست, نویسنده: پرنیا اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 19:35

من معلّم هستمهرشب از آينه ها میپرسم: به کدامين شيوه؟وسعت ياد خدا رابکشانم به کلاس؟بچه ها را ببرم تا لب درياچه ی عشق؟غرق دریای تفکر بکنم؟ با تبسم يا اخم؟من معلم هستمنيمکتها نفس گرم قدمهای مرا میفهمندبالهای قلم و تخته سياه رمز پرواز مرا میدانندسيب ها دست مرا میخوانند... من معلم هستمدرد فهميدن و فهماندن و مفهوم شدنهمگی مال من است. بی دل

برچسب: خودم,خودمونی,خودم را دوست دارم,خودمو تو گل میپلکونم,خودم تنها تنها دلم,خودموني,خودمختاری کردستان سوریه,خودمختاری,خودمونی ها,خودم كردم كه لعنت, نویسنده: پرنیا اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 19:34

چن روزی از اون برف و بوران طولانی گذشته بود. سوز سرمای لعنتی تا ته استخونمو میسوزوند چشیدن طعم این سرما,تلخی چایی که مینوشیدمو دو برابر میکرد.دستامو دراز کردم که چنتا چوب بندازم تو آتیش روبروم که تیکه چوب تیز دستمو پاره کرد و شروع به خونریزی کرد گرمای جریان خونی که به ارومی رو دستم براه افتادو حس کردم.دستمو با پتویی که دور خودم کشیده بودم پاک کردم دستم بخاطر خون لخته روی اون نوچ شده بود ولی این بریدگی کوچک ترین مشکل من بود.دلم میخواست آتیشو باتمام وجود به آغوش بکشم تا بلکه یه ذره از سرمایی که ذره ذره داشت منو منجمد میکرد از حرکت باز میداشت کم بشه.هوا اک

برچسب: خاطرة,خاطره اسدی,خاطره حاتمی,خاطره ها,خاطره پروانه,خاطره آمپول زدن,خاطرة قصيرة,خاطره ختنه,خاطره حجازی,خاطره چت, نویسنده: پرنیا اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 19:34

داوطلبانه رفته بودیم و اعزام شده بودیم به چم امام حسن(گیلان غرب).منطقه خطرناکی بود طوری که هرکسی عازم می شد وصیت نامه خودش را می نوشت و تحویل می داد.چندماهی گذشته بود.آن شب...من و رفیق گرمابه گلستانم در سنگر نگهبانی بودیم و ساعت از 2گذشته بود.شب عجیبی بود برخلاف شب های گذشته هیچ سرو صدایی نمی آمد.شب های گذشته عراق کور کورانه خمپاره ها و توپ هایش را حرام می کرد اما امشب خبری از تیر هم نبود و همین ترس را به دلمان انداخته بود.چندباری با دوربین منطقه رو نگاه کردم اصلا انگار آب شده بودند.به رفیق گفتم امشب خبریه!

برچسب: 4 بازمانده 2,چهار بازمانده 2, نویسنده: پرنیا اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 19:34

خیلی زود جا زدی.فکرش را می کردم اما نه به این زودی.تو جا زدی و من جا خوردم.زمزمه رفتنت که به گوشم رسید،خودم را برای یک شکست تمام عیار اماده کردم.اما این شکست بزرگ تراز انی بود که تصورش را می کردم.شکستم،فقط نگذاشتم تکه هایم جا بماند.انقدر احساس سرت نمی شد که پایت را بر روی تکه های این من نگذاری.بدون جنگیدن باختم.اخر با که می جنگیدم؟با تو؟؟؟این بار با خودم دست به یقه شده ام.خدا اینده را به خیر کند.وای بر تلخی فرجام رعیت پسریکه بخواهد دلی از دختر یک خان ببرد. بی دل

برچسب: زمزمه,زمزمه گلاکن,زمزمه های شب هنگام,زمزمه تائوس,زمزمه مازیار,زمزمه های دلتنگی,زمزمه های عاشقانه,زمزمه چت,زمزمه سرانگشتان باد,زمزمه های تنهایی, نویسنده: پرنیا اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 13:09

اوازه ی خوشبختیت دنیارا پر کرده است.نمی فهمم!مگر تو نبودی که می گفتی با من خوشبخت شده ای؟اما حالا که مرا نداری چگونه؟؟؟یادت هست هزار دلیل می اوردی که ما برای هم ساخته شده ایم،می دانستم دروغ می گویی!ما برای هم ساخته نشده بودیم فقط من برای تو ویران شدم.باید جایزه نقش اول دورویی رابه تو بدهند.برازنده ات است.چرا سکوت کرده ای؟؟؟توکه همیشه حرف برای گفتن و نماندن داشتی.نکند هنوز برداشت اخر مانده است. برداشت اخر:صدای پای تو که می روی،صدای پای مرگ که می اید،دیگر چیزی را نمی شنوم.چطوربود؟حسابی دل ادم ها را به درد می اورد.ان وقت همه می فهمند پشت ان نقاب چه پنهان

برچسب: نویسنده: پرنیا اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 13:09

صفحه بندی